نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
گشت.
سر ساعت شش و نیم، تام لینچ از جلوی در ورودی ساختمان زنگ او را زد. لیسی در آپارتمانش را باز گذاشت و منتظر ماند. تام لینچ از آسانسور خارج شد و در راهرو به راه افتاد. وقتی جلوی در رسید، نگاه تحسین کنده اش بیانگر واقعیت بود.
- آلیس، چقدر خوشگل شده ای!
- متشکرم. تو هم خیلی خوب به...
الیسی نتوانست جمله اش را تمام کند. دوباره در آسانسور باز شد. آیا کسی تام را تعقیب میکرده است؟ آلیس ناگهان دست تام را گرفت و او را به داخل آپارتمان کشید و در را قفل کرد
- خبری شده، آلیس؟
لیسی سعی کرد بخندد ولی میدانست خنداش مصنوعی است. او با لکنت زبان گفت:
- چقدر احمقم. یکی دو ساعت پیش یک... یک پستچی زنگ... زنگ آپارتمانم را زد. راستش طبقه را عوضی آماده بود. اما چون پارسال در هاتفورد به آپارتمان من دستبرد زدند، وقتی پشت سر تو در آپارتمان باز شد... و... راستش یکدفعه جا خوردم.
بالاخره او به طرزی ناموجه حرفش را تمام کرد. از ذهنش گذشت: نه پستچی در کار بوده نه آپارتمانی در هاتفورد داشته ام. جا هم نخورم. هر وقت در آسانسور باز میشود، وحشت می کنم که مبادا کالدول آنجا ایستاده باشد.
تام بالحنی جدی گفت:

صفحه 137 از 366