حادثه ای را در مورد زنی جوان میشنوم خیال میکنم تو هستی، تو باید به من بگویی کجا هستی، باید بگویی.
- مامان
- خواهش میکنم، لیسی.
- اگر به تو بگویم قول باید بدهی به کسی نگویی، حتی به کیت هم نباید بگویی و پیش خودت هم تکرارش نکنی.
- باشد، عزیزم
- مامان، اگر پلیس بفهمد به تو گفته ام کجا هستم، برنامه ی حفاظت از من را ول میکند.
- ولی من باید بدانم
الیسی از پنجره بیرون را نگاه کرد هیکل درشت جرج سونسون را دید که به پلکان نزدیک میشد.
- مامان، من در مینیاپولیس هستم.
در باز شده
- مامان، من باید بروم. هفته ی دیگر به تو زنگ میزنم. از طرف من همه را ببوس. دوستت دارم خداحافظ.
سونسون پرسید:
- همه چیز روبراه بود؟
لیسی گفت:
- گمان میکنم بود
و وقتی احساس کرد چه اشتباه بزرگی مرتکب شده است، احساسی ترسناک سراسر وجودش را فرا گرفت.
- مامان
- خواهش میکنم، لیسی.
- اگر به تو بگویم قول باید بدهی به کسی نگویی، حتی به کیت هم نباید بگویی و پیش خودت هم تکرارش نکنی.
- باشد، عزیزم
- مامان، اگر پلیس بفهمد به تو گفته ام کجا هستم، برنامه ی حفاظت از من را ول میکند.
- ولی من باید بدانم
الیسی از پنجره بیرون را نگاه کرد هیکل درشت جرج سونسون را دید که به پلکان نزدیک میشد.
- مامان، من در مینیاپولیس هستم.
در باز شده
- مامان، من باید بروم. هفته ی دیگر به تو زنگ میزنم. از طرف من همه را ببوس. دوستت دارم خداحافظ.
سونسون پرسید:
- همه چیز روبراه بود؟
لیسی گفت:
- گمان میکنم بود
و وقتی احساس کرد چه اشتباه بزرگی مرتکب شده است، احساسی ترسناک سراسر وجودش را فرا گرفت.