- متاسفم، جرج. همیشه قبل از تلفن زدن مضطرب و عصبی هستم. او در چهره ی زمخت سونسون متوجه احساس ترحم و درک او شد.
سونسون گفت:
- ارتباط تو را برقرار میکنم. بعد بیرون می روم. نیم ساعت وقت داری.
- بسیار خوب.
سونسون سرش را تکان داد و گوشی را برداشت. لیسی احساس کرد کف دستانش مرطوب شده است. لحظه ای بعد از پشت سر صدای بسته شدن در را شنید.
- سلام، مامان. همه خوبند؟
امروز نسبت به روزهای قبل برایش مشکل تر بود چون کیت و جی خانه نبودند.
مادرش گفت:
- آنان مجبور بودند به یک مهمانی بروند. کیت به تو سلام رساند. حال بچه ها هم خوب است. هر دو در مدرسه مسابقه ی هاکی دارند. باید ببینی چطور روی یخ سر می خورند. وقتی در حال پاتیناژ میبینمشان، زهره ترک میشوم.
لیسی فکر کرد: تصور می کردم این طور باشند. وقتی هنوز درست نمیتوانند راه برونده برایشان کفش پاتینار خریدم.
مادرش ادامه داد:
- البته کمی نگران بانی هستم. هنوز کمی رنگ پریده است. کیت هفته ای سه مرتبه او را برای فیزیوتراپی میبرد خودم هم آخر هفته ها با او کار میکنم دلش برایت تنگ شده خیلی زیاد معتقد است تو مخفی شده ای چون یک نفر میخواهد تو را بکشد.
لیسی متحیر بود که چطور چنین فکری به مغز بانی خطور کرده است؟
سونسون گفت:
- ارتباط تو را برقرار میکنم. بعد بیرون می روم. نیم ساعت وقت داری.
- بسیار خوب.
سونسون سرش را تکان داد و گوشی را برداشت. لیسی احساس کرد کف دستانش مرطوب شده است. لحظه ای بعد از پشت سر صدای بسته شدن در را شنید.
- سلام، مامان. همه خوبند؟
امروز نسبت به روزهای قبل برایش مشکل تر بود چون کیت و جی خانه نبودند.
مادرش گفت:
- آنان مجبور بودند به یک مهمانی بروند. کیت به تو سلام رساند. حال بچه ها هم خوب است. هر دو در مدرسه مسابقه ی هاکی دارند. باید ببینی چطور روی یخ سر می خورند. وقتی در حال پاتیناژ میبینمشان، زهره ترک میشوم.
لیسی فکر کرد: تصور می کردم این طور باشند. وقتی هنوز درست نمیتوانند راه برونده برایشان کفش پاتینار خریدم.
مادرش ادامه داد:
- البته کمی نگران بانی هستم. هنوز کمی رنگ پریده است. کیت هفته ای سه مرتبه او را برای فیزیوتراپی میبرد خودم هم آخر هفته ها با او کار میکنم دلش برایت تنگ شده خیلی زیاد معتقد است تو مخفی شده ای چون یک نفر میخواهد تو را بکشد.
لیسی متحیر بود که چطور چنین فکری به مغز بانی خطور کرده است؟