- درست است. همان نقاش. هر چه زودتر خبرش کن و به او بگو بیاید و تصویر هیثر را از روی تمام دیوارها پاک کند.
استیو ابوت با دقت چهره ی شریکش را بررسی کرد و گفت:
- مطمئنی، جیمی؟ شاید بعدا از این کارت پشیمان شوی.
جیمی ناغافل رویش را برگرداند و گفت:
- پشیمان نمیشوم. دیگر وقتش است. بهتر است تو بروی.
لندی چند دقیقه ای صبر کرد، بعد به سوی آسانسور رفت و دکمه ی طبقه ی بالا را فشار داد. دلش میخواست قبل از رفتن دوباره در باری که پیانو در آن قرار داشت، بایستد.
***
آنجا اتاقی دنج در گوشه ی ساختمان بود که پنجره های مدور مشرف به دریا داشت. رنگ دیوارها آبی تیره بود و شکل نت های موسیقی مربوط به آهنگ های معروف به صورت در هم و با رنگ نقره ای روی دیوارها پخش بود و لابلای آنها نقش ابرهایی در حال حرکت دیده میشد. جیمی شخصا نتهای آهنگی را انتخاب کرده بود که جزو اهنگهای مورد علاقه ی هیثر بود.
جیمی فکر کرد: او دلش میخواست اینجا را هیثرز پلیس بنامم. البته شوخی می کرد. سپس با لبخند افکارش را اصلاح کرد: کمی شوخی میکرد.
وقتی جیمی به اطراف نگاه کرد، در دل گفت که آنجا همان هیثرز پلیس است. نام او روی درها و آهنگ او روی دیوارها خواهد بود. همان طور که جیمی دلش میخواست، او جزیی از آن مجموعه بود اما نه مثل رستورانی که به هر طرفش نگاه میکرد، چشمش به تصویر او می افتاد.
استیو ابوت با دقت چهره ی شریکش را بررسی کرد و گفت:
- مطمئنی، جیمی؟ شاید بعدا از این کارت پشیمان شوی.
جیمی ناغافل رویش را برگرداند و گفت:
- پشیمان نمیشوم. دیگر وقتش است. بهتر است تو بروی.
لندی چند دقیقه ای صبر کرد، بعد به سوی آسانسور رفت و دکمه ی طبقه ی بالا را فشار داد. دلش میخواست قبل از رفتن دوباره در باری که پیانو در آن قرار داشت، بایستد.
***
آنجا اتاقی دنج در گوشه ی ساختمان بود که پنجره های مدور مشرف به دریا داشت. رنگ دیوارها آبی تیره بود و شکل نت های موسیقی مربوط به آهنگ های معروف به صورت در هم و با رنگ نقره ای روی دیوارها پخش بود و لابلای آنها نقش ابرهایی در حال حرکت دیده میشد. جیمی شخصا نتهای آهنگی را انتخاب کرده بود که جزو اهنگهای مورد علاقه ی هیثر بود.
جیمی فکر کرد: او دلش میخواست اینجا را هیثرز پلیس بنامم. البته شوخی می کرد. سپس با لبخند افکارش را اصلاح کرد: کمی شوخی میکرد.
وقتی جیمی به اطراف نگاه کرد، در دل گفت که آنجا همان هیثرز پلیس است. نام او روی درها و آهنگ او روی دیوارها خواهد بود. همان طور که جیمی دلش میخواست، او جزیی از آن مجموعه بود اما نه مثل رستورانی که به هر طرفش نگاه میکرد، چشمش به تصویر او می افتاد.