نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
استوک ظرفشویی میکرده، و حالا به موفقیت دست یافته است.
جیمی ایامی را به یاد آورد که پنهانی در اشپزخانه را باز می کرد تا به افراد مشهوری که در باشگاه نشسته بودند، نگاهی بیندازد آن روزها، همه ی آن افراد برای او جاذبه ای خاص داشتند، نه فقط هنرپیشه ها بلکه هر کسی که به آن باشگاه می آمد. و او مطمئن بود آنان حتی تصورش را هم نمی کردند با همان لباسی که بر تن دارند بخوابند. مقاله نویس ها هر شب آنجا بودند و میزی مخصوص داشتند، افرادی مانند *والتر وینچل*، *جیمی ون هورن*T *دوروتی کیل گالن*. اه، کیل گالن؛ آیا آنان در برابر او کرنش می کردند؟ مقاله های او در ژورنال آمریکن بسیار خواندنی بود و همه دلشان می خواست از هواخواهی او برخوردار شوند.
جیمی در حالی که در سرسرا ایستاده بود و کارگرانی را تماشا میکرد که مشغول نصب پرده ها بودند، فکر کرد: من همه ی آنان را زیر ذره بین گذاشتم. هر چیزی را که لازم بود در مورد این حرفه بدانم، از آشپزخانه یاد گرفتم. اگر سر و کله ی سر آشپز پیدا نمیشد، می توانستم جای او را بگیرم.
او آن قدر تلاش کرده بود تا ابتدا پادوی رستوران، بعد پیشخدمت و بعد سر پیشخدمت شده بود. جیمی لندی در سی سالگی آماده بود تا جایگاه مخصوص خود را داشته باشد. او یاد گرفته بود چگونه از آنان استقبال کنند و چه کند که آنان خوشحال باشند که مورد تایید او قرار دارند. او یاد گرفته بود چطور با کارمندانش منصفانه رفتار کند. و چنانچه کسی قصد ضربه زدن به او را داشت، فرصت بعدی در اختیارش قرار نمی گرفت. او پس از توبیخ کارگری
*Walter Winchell<br />*Jimny Van Horne<br />*Dorothy Kilgallen

صفحه 121 از 366