نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
19

سه ماه از مرگ ایزابل میگذشت. جیمی لندی احساس میکرد که از هم پاشیده است. گویی آن قسمت از مغزش که احساساتش را مهار میکرد، بی حس شده بود. تمام فکر و نیروی خود را بر قمارخانه و هتلی که در آتلانتیک سیتی می ساخت، متمرکز کرده بود این هتل بین *ترامپ کاستل* و *هاراز مارینا* واقع شده و طوری با دقت طراحی شده بود که در هر دو جا جلوه داشته باشد؛ هتلی تماشایی و پر زرق و برق با برجهای کوچک مدور و سقف طلایی.
او در سرسرای ساختمان جدیدی که بنا بود هفته ی آینده افتتاح شود ایستاده بود و بر آخرین بخش راه اندازی نظارت می کرد. فکر کرد: بالاخره تمامش کردم. و در واقع تمام شده بود قالیها پهن و نقاشیها و پرده ها به دیوار آویزان شده بود.
چقدر مهم است که انسان بتواند دیگران را تحت تاثیر قرار دهد و به آنان بفهماند که فردی استثنایی است، بخصوص بچه ای خیابانی که در محله ی پست مانهاتان بزرگ شده در سیزده سالگی مدرسه را ترک کرده، در باشگاه
*Trump Castell<br />*Harrah's Marina

صفحه 120 از 366