نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
- دختر دایی من *کیت*، در نمایشنامه ی من و پادشاه که در تئاتر شهر اجرا می شود، بازی میکند.
لیسی متوجه شد که لینچ در فکر فرو رفت و پیش خود گفت که احتمالا در حال تصمیم گیری است که از او دعوت کند با هم به دیدن نمایشنامه بروند. در دل دعا می کرد که این کار را بکند. کیت با هیثر کار کرده و او بود که هیثر را به تام معرفی کرده بود.
تام گفت:
- فردا شب افتتاحیه است. من دو تا بلیت دارم. دوست داری با من بیایی؟
*kate

صفحه 119 از 366