نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
- تو الیس کارول هستی، مگر نه؟
- بله، و تو هم تام لینچ هستی.
- این طور می گویند. مثل اینکه بتازگی به مینیاپولیس آمده ای.
لیسی در حالی که امیدوار بود لبخند زورکی اش لو نرود، گفت:
- درست است
و مضطربانه فکر کرد: الان سیل سوالها جاری میشود. این اولین امتحان واقعی من است.
الیسی قاشق را برداشت و قهوه اش را به هم زد، و بعد متوجه شد تعداد افرادی که قهوه شان را به هم می زنند، زیاد نیست.
سونسون به او گفته بود سؤالها را با سوال جواب بدهد. بنابراین پرسید:
- تام، تو بومی هستی؟
البته می دانست او اهل این شهر نیست، ولی این سؤال به نظرش طبیعی آمد.
- نه. من در فارگو به دنیا آمده ام. در داکوتای شمالی. آن قدرها از اینجا دور نیست. راستی، فیلم فارگو را دیده ای؟
لیسی خندید و گفت:
- عالی بود
- بعد از دیدن آن به اینجا آمدی؟ میشود گفت بعضی از قسمتهای آن را باید محکوم کرد مردم خیال می کردند ما دهاتی هستیم.
- من وقتی شانزده ساله بودم همراه مادرم برای دیدن دوستانمان به اینجا آمدم از همه چیز این شهر خوشم آمد.
حرفهایی که لیسی در مورد آمدنش به مینیاپولیس زد حتی برای خودش هم باور نکردنی بود.
- مطمئنم هوا این طوری نبود.

صفحه 117 از 366