نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
به مینیاپولیس می رود. او پسر دایی کیت نولز است. به همین دلیل هم امشب به تئاتر آمد. می گفت بیشترین ناراحتی اش بعد از رفتن از نیویورک این بوده که نتوانسته به طور مرتب به تئاتر برود. با او خیلی حرف زدم. گفت خیال دارد چند روزی به اینجا برگردد. امیدوارم از من بخواهد با او بیرون بروم. اما گمان نمیکنم چنین اقبالی داشته باشم.
هیثر چهار ماه بعد، در یادداشتهایش نوشته بود:
تام لینچ برای تعطیلات آخر هفته در شهر بود. دسته جمعی برای اسکی به استو رفتیم. او واقعاً خوب است. جزو آن دسته از مردانی است که پدرم دوست دارد من انتخاب کنم. ولی او نه به من نه به هیچ دختر دیگری حتی نیم نگاهی هم نمی اندازد. به هر حال فعلا که فرقی نمی کند.
***
و سه هفته بعد از آن بود که هیثر در تصادف کشته شد. البته اگر براستی تصادفی در کار بوده است. وقتی لیسی از روی یادداشتهای هیثر مطالبی را در مورد تام لینچ مینوشت. در این فکر بود آیا تا به حال ایزابل با افراد پلیس در مورد هیثر با او حرف زده اند یا نه. و دلش میخواست بداند منظور هیثر از اینکه نوشته بود فعلا که فرقی نمیکند، چه بوده است. آیا گلوی خودش پیش کسی گیر کرده بود یا تام به دختری دیگر توجه داشت؟
وقتی تام می آمد تا سر میز او بنشیند، تمام این افکار از ذهن لیسی گذشت. تام با لحنی که بیشتر حالت تأیید داشت، پرسید:

صفحه 116 از 366