نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
شده است، اما در عین حال زمینه را برای آینده جور می کرد. او طوری برنامه ی دویدن خود را تنظیم میکرد که وقتی تام لینچ می خواست شروع کند، کار او تمام شده باشد. لیسی در کلاس نرمش هم اسم نوشته بود. این کلاس در مجاورت سالن دو قرار داشت و او جایی را در کلاس انتخاب میکرد که وقتی تام لینچ می دود، او را ببیند. تام گاهی بعد از ورزش به بوفه می رفت تا چیزی بخورد، و لیسی هم این کار را شروع کرد. او چند دقیقه ای قبل از اینکه کار تام تمام شود به بوفه میرفت و البته پشت میزی دو نفره می نشست.
هفته ی دوم بود که نقشه اش گرفت. وقتی تام وارد بوفه شد، لیسی بتنهایی پشت میزی دو نفره نشسته بود. بقیه ی میزها اشغال بود. تام به دور و بر نگاهی انداخت و چشمش به لیسی افتاد لیسی امیدوارانه ولی با حالتی بسیار عادی به صندلی خالی اشاره کرد تام لینچ کمی مردد بود ولی بالاخره جلو رفت.
***
لیسی همه ی یادداشتهای هیثر را جستجو کرده و از هر جا به تام لینچ اشاره شده بود یادداشت برداشته بود. ظاهرا اولین بار که سروکله ی تام پیدا شده بود یک سال و نیم پیش و بعد از پایان یکی از نمایشهای هیثر بود.
بهترین کسی که برای خوردن همبرگر همراه ما به رستوران *باری مور* آمد، تام لینچ بود. او مردی است بلند قد و واقعاً خوش قیافه که به نظر من حدوداً سی ساله دارد. در سنت لوئیس مجری برنامه ی رادیوست، اما می گفت بزودی
*Barry more

صفحه 115 از 366