نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
- پیشنهاد میکنم چند هفته ای به طور آزمایشی کار کنی. شاید بعد استخدامت کنند.
لیسی معترضانه گفت:
- اگر من بودم کسی را بدون معرف استخدام نمیکردم.
به هر حال او می بایست سعی خود را می کرد. بغیر از افرادی که به باشگاه بدنسازی میامدند، او با هیچ کس تماس نداشت. با وجود تنهایی و گذر کند زمان، او احساس میکرد افسردگی همچون پوششی ضخیم سراپای وجودش را فرا گرفته است. حتی از مکالمه ی تلفنی هفتگی با مادرش وحشت داشت، چون همیشه مکالمه با گریه ی مادرش تمام میشد و لیسی از شدت درماندگی دلش می خواست داد بزند.
بعد از چند روز که از رفتن او به باشگاه می گذشته تصمیم گرفت با روث ویل کاکس گرم بگیرد و دوست شود. روث اولین کسی بود که لیسی داستان ساختگی زندگی اش را برای او تعریف کرد؛ مادرش دوباره ازدواج کرده و به لندن رفته است. پزشکی که او برایش کار میکرد، بازنشسته شده است. از دوست پسرش جدا شده است. وقتی لیسی این حرفها را میزد به یاد ریک افتاد و ادامه داد
- او بداخلاق بود زود جوش می آورد. خیلی هم زخم زبان میزد.
ویل کاکس با حالتی مطمئن گفت:
- این جور آدم ها را می شناسم. بگذار چیزی به تو بگویم، تام لینچ راجع به تو از من پرسید. به نظرم از تو خوشش آمده.
***
لیسی حواسش بود طوری رفتار کند که به نظر نرسد به تام لینچ علاقه مند

صفحه 114 از 366