17
مونا فارل به تنهایی پشت میزی در رستوران تازه تأسیس و معروف *الکس پلیس* نشسته بود. ساعت یازده بود غذاخوری و بار رستوران هنوز پر از آدمهایی بود که بعد از تئاتر به آنجا آمده بودند. نوازنده ای پیانو مینواخت. مونا احساس خلاء کرد اهنگی که نواخته میشد یکی از آهنگهای مورد علاقه ی جک بود و شعر آن به یادش آمد که میگفت: زمانه خیلی کارها میکند...
این اواخر احساس میکرد همیشه اشکش در آستینش است و با خود گفت: اوه، لیسی، توکجا هستی؟
- خوب، به نظرم بتوانم مدتی در کنار خانمی زیبا بنشینم.
مونا سرش را بلند کرد و از رویا بیرون آمد دید که لبخند الکس کاربین محو شد.
الکس مضطربانه پرسید:
- گریه میکنی، مونا؟
- نه، خوبم.
مونا فارل به تنهایی پشت میزی در رستوران تازه تأسیس و معروف *الکس پلیس* نشسته بود. ساعت یازده بود غذاخوری و بار رستوران هنوز پر از آدمهایی بود که بعد از تئاتر به آنجا آمده بودند. نوازنده ای پیانو مینواخت. مونا احساس خلاء کرد اهنگی که نواخته میشد یکی از آهنگهای مورد علاقه ی جک بود و شعر آن به یادش آمد که میگفت: زمانه خیلی کارها میکند...
این اواخر احساس میکرد همیشه اشکش در آستینش است و با خود گفت: اوه، لیسی، توکجا هستی؟
- خوب، به نظرم بتوانم مدتی در کنار خانمی زیبا بنشینم.
مونا سرش را بلند کرد و از رویا بیرون آمد دید که لبخند الکس کاربین محو شد.
الکس مضطربانه پرسید:
- گریه میکنی، مونا؟
- نه، خوبم.
*Alexs Place