نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
ویل کاکس برگه را مطالعه کرد و گفت:
- عالی است.
روی پولوورش نقش گربه ای بود که با کاموا بازی میکرد.
- خوب بهتر است اینجا را نشانتان بدهم.
باشگاه ورزشی به تمام وسایل ورزشی مجهز بود و استخری بزرگ، سونا، جکوزی و بوفه داشت.
ویل کاکس گفت:
- معمولا اینجا صبح اول وقت و بعدازظهر که مردم از سر کار برمیگردند، شلوغ می شود. اوه، ببین، ایناهاش.
و بعد از اینکه حرفش را قطع کرد، مردی چهارشانه را صدا زد که پشتش به آنان بود و به طرف رختکن میرفت.
- تام، یک دقیقه بیا اینجا.
تام ایستاد و رویش را برگرداند. خانم کاکس با شدت دستش را برای او تکان داد و اشاره کرد که جلو بیاید
و لحظهای بعد آن دو را به هم معرفی کرد:
- تام لینچ... ایشان آلیس کارول است. امروز به ما ملحق شده چون تو در برنامه ات در مورد باشگاه ما صحبت کردی.
تام لبخندی ملایم زد و گفت:
- خوشحالم که میتوانم مردم را متقاعد کنم. از دیدنت خوشحالم، آلیس.
سپس بسرعت سری تکان داد و با لبخندی گشاده تر آنان را ترک کرد.
ویل کاکس گفت:
- دیدی چقدر دوست داشتنی است؟ اگر دوست پسر نداشتم بدم نمی آمد... ولش کن. خوب، موضوع این است که گاهی زنان مجرد بشدت به پر و پای او می پیچند و سعی میکنند او را به حرف بگیرند. اما وقتی او به

صفحه 108 از 366