لیسی محکم در کشو را بست و با عصبانیت به خود گفت: بس کن!
به ذهنش رسید که فنجان چایی مزه میدهد. چای درست کرد و آن را آهسته سر کشید با این امید که حالت ترس و انزوایی را که دوباره به سراغش آمده بود، زایل کند. او بی قرار بود. رادیو را روشن کرد. معمولا ایستگاهی را میگرفت که موسیقی پخش می کرد، ولی رادیو روی موج AM بود و بمحض اینکه آن را روشن کرد، صدای مردی به گوش رسید که گفت: «سلام. من تام لینچ هستم. مجری برنامه ی رادیویی WCN، و تا چهار ساعت دیگر در خدمت شما خواهم بود.»
تام لینچ! ناگهان لیسی از حالت دلتنگی بیرون آمد. او فهرستی از نام تمام کسانی که هیثر در یادداشت هایش از آنان نام برده بود، تهیه کرده بود. یکی از آنان تام لینچ بود، مجری رادیو که ظاهرا هیثر مدتی عاشق او شده بود
آیا او همان تام لینچ بود؟ و اگر بود، آیا ممکن بود لیسی بتواند چیزی از زبان او بیرون بکشد؟ و لیسی به این نتیجه رسید که پیگیری قضیه به زحمتش می ارزد.
به ذهنش رسید که فنجان چایی مزه میدهد. چای درست کرد و آن را آهسته سر کشید با این امید که حالت ترس و انزوایی را که دوباره به سراغش آمده بود، زایل کند. او بی قرار بود. رادیو را روشن کرد. معمولا ایستگاهی را میگرفت که موسیقی پخش می کرد، ولی رادیو روی موج AM بود و بمحض اینکه آن را روشن کرد، صدای مردی به گوش رسید که گفت: «سلام. من تام لینچ هستم. مجری برنامه ی رادیویی WCN، و تا چهار ساعت دیگر در خدمت شما خواهم بود.»
تام لینچ! ناگهان لیسی از حالت دلتنگی بیرون آمد. او فهرستی از نام تمام کسانی که هیثر در یادداشت هایش از آنان نام برده بود، تهیه کرده بود. یکی از آنان تام لینچ بود، مجری رادیو که ظاهرا هیثر مدتی عاشق او شده بود
آیا او همان تام لینچ بود؟ و اگر بود، آیا ممکن بود لیسی بتواند چیزی از زبان او بیرون بکشد؟ و لیسی به این نتیجه رسید که پیگیری قضیه به زحمتش می ارزد.