نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
امروز بابا از دست یکی از پیشخدمت ها خونش به جوش آمد. هرگز او را این قدر عصبانی ندیده بودم. پیشخدمت بیچاره تقریبا اشکش در آمد. حالا منظور مادرم را می فهمم که در مورد اخلاق او به من هشدار می داد و می گفت در مورد تصمیمم مبنی بر اینکه می خواهم در قسمت شرقی نیویورک خانه بگیرم، تجدیدنظر کنم. حالا اگر بابا بفهمد حق را به مادرم میدهم، مرا می کشد. خدایا، چقدر احمق بودم!
***
لیسی دلش میخواست بداند چه چیزی باعث شده هیثر چنین چیزی بنویسد و معتقد بود آن قدرها هم مهم نبوده است. هر چه بود چهار سال از آن گذشته و دیگر اشاره ای به آن نشده بود.
از مطالب اواخر یادداشت ها معلوم بود هیثر بشدت از چیزی معذب بوده است. او چندین بار نوشته بود: «در منگنه قرار گرفته ام. نمیدانم چه کنم.»
برخلاف سایر یادداشت ها، این چند مطلب آخر روی کاغذ بی خط نوشته شده بود. البته نکته ی واضحی در آن نبود ولی ظاهرا همین نوشته ها بود که به شک و تردید ایزابل وارینگ دامن زده بود به هر حال ممکن بود مربوط به تصمیم گیری شغلی، دوست پسر یا هر چیز دیگری باشد.
لیسی در حالی که یادداشت ها را سر جایش می گذاشت، نومیدانه فکر کرد: خدا میداند منظورش از اینکه در منگنه قرار گرفته چه بوده است؟ و آیا ممکن است این مساله به جایی کشیده شده باشد که کسی بخواهد او را بکشد؟

صفحه 102 از 366