نسبت به آنچه می خواهم بگویم و بروم طرف اصل مطلب، اهمیت دست اول ندارند. گویانه همان شب بود که وقتی وارد سرسرای کنگرس هاله شدم محمدتقی برومند را دیدم با یکی دو تن از رفقایش که آنها اخیرا موفق شده بودند از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بیایند این طرف و در آلمان بمانند. بعد از سلام و حال پرسی، تنی برومند (نودهای مؤمن بعد از شکست سال ۳۲، کارمند آموزگار کارگران و کسی که نمام نودای های منطقهی نارمک را او شکل داده بود؛ فرزند یک ماهی گیر اهل شمال ایران؛ دوست نزدیک کرایی و به آذین، مردی بسیار بردبار و صادق، نیز زیرک و باهوش و باز هم مؤمن به سوسیالیزم، حزب توده و اهداف طبقای کارگر) بدون مقدمه گفت می دانم وقت نداری و داری می روی پشت تریبون، اما باید حتما یک جمله را به تو بگویم. درست میگفت، آن شب نوبت داستان خوانی من بود و همراه دکتر بهمن نیرومند که منرجم آن قسمت از داستان جای خالی سلوچ بود، همسر و خواهر همسرش وارد سالن شده بودیم و آنها منتظر بودند گفت وگوی من تمام شود و برویم. گفتم اگوش هستم.، تقی برومند گفت آنجا بردگی بوده بردگی محض به معنای کامل کلمه. من که نظر به حزب توده داشتم و امثال برومند دنبفأنظرگاه های مرا در نفی روشهای ریایی حزب توده میشناختند، جواب دادم اطبیعی است. حزبی که اندیشه و بصیرت از دل و درون خودش بیرون نروید، حزبی که پنهان و آشکار کارگزار سیاست بیگانه باشله از مناسبات و روابط درونی اش انتظاری جز رابطهی بردگی - اربابی نباید داشت. اما برومند زرد حرف مرا قطع کرد و گفت منظورم حزب نیست.. آن جای خود. منظور شوروی ستار اتحاد جماهیر شورویای من که سالهاست بعد از مرگ برادرم نورالله، دیگر از هیچ چیز تعجب نمیکنم، لختی درنگ