نام کتاب: نونِ نوشتن
بودم و به دیدنش میرفتم. هیچوقت دلمرده ندیده بودمش؛ حتی آخرین باری که در برلن دیدمش، برلن، در ردیفهای عقب سالن هزارنفری کنگرس هاله. دکتری از دوستان جوان که نامش اکنون در خاطرم نیست، گفت که سیاوش این جاست و سلام می رساند. پرسیدم کجا؟ چرا نمی آید جلو؟ گفت ملاحظهی شماهارا میکند! (گویا از مسکو آمده بود. در آن سفر اخوان بود، کدکنی بود، گلشیری بود، گلسرخسار از تاجیکستان بود (آقابزرگ علوی هم از برلن شرق آمده بود و من هم بودم. موضوع ادبیات معاصر ایران بود که از طرف خانه ی فرهنگ های جهانی آلمان برگزار میشد زعامت کورت شارف که سال ۵۷نیز باغ سفارت آلمان در تهران را به شبهای شعر اختصاص داده بود. اما من او را همانجا در برلن دیده و آشنا شده بودیم. باری... از حرف دکتر و توهم کسرایی خندهام گرفته بود، از باریکه های بین ردیفهای صندلی عبور کردم و رفتم کنار کسرایی نشستم به حال پرسی و اینکه چه می کنید و کجا هستند؟ اما فرصتی زیاد نداشتیم، چون شعرخوانی زنده یاد اخوان شروع میشد و خاموشی باید. اخوان شعر فاصدک راکه می خواند، کسرایی باشوق سراپا گوش شده بود و گفت که شعر قاصدک را خیلی دوست می داشته و دوست می دارد. کسرایی از مسکو به برلن آمده بود و نمی دانم بعد از مراسم شعرخوانی، آیا او، اخوان و دکتر کدکنی توانستند یکدیگر را ببینند یا نه؟! بعبد نمی بینم که شاعران معاصر یکدیگر را ندیده باشند؛ نه گر شاملو دعوت مربوط به همان شب ها را قبول نکرد که حالا گمان می کنم برای خودش دلیل موجه داشته است. بگذریم... چه با اشتباه نکرده باشد؛ چون گاهی آزمودهام که این مشارکت بی دریغ، باعث پشیمانی هم شده است؛ دست کم در مورد خودم در سفری، سال پیش از آن، اما اینها

صفحه 206 از 208