به خصوص که در آمیخته شود و شد با تجربیانی نه کمتر از آن تلغ، اخمی عبوس چهره ام را چنان به نوارهای سخت آراست که دیگر جز تعمیق خرده هیچ تغییری نیافت. در حالی که پیش از آن، من انسانی بردم به شدت شادمانی خواه. اما خیلی زود به دام رنج و عذاب و تلخی دچار شدم و در آن اسیر ماندم تاکنون، تا همیشه. چندان که میتوانم لحظات، آنان شاد بودن خود را در طول سالیان سال به باد آورم از بس نادر و اندک بودهاند. یکی از آن لحظات، غروب یک روز ابری بود که من بعد از انجام مراسم عقدکنان همسرم مهرآذر، برای ساعتی از خانه ی پدرزن بیرون آمده بودم تا به فرار دیداری برسم که گویا به مناسبت جمع شدن نویسندگان در جایی گذاشته شده بود که به نظرم بسیار مهم می آمد (دقیق نمیدانم این همان قرار نویسندگان در مدرسای نارمک باشد. اما هر چه بود مربوط میشد به نویسندگان). محل قرار پارک لالهی کنونی بود که تازه بنیاد شده بود و هنوز گیاه . درختانش جوان بودند. افراد عبارت بودند از آقای محمود اعتمادزاده (م. ۱. به آذین)، محمدتقی برومند احتمالا، تنکابنی شاید، جعفر کرشابادی، سعید سلطانپور، احتمالا ناصر رحمانی نژاد، زنده یاد سیاوش کسرایی و من که طبعا دیر رسیدم و این در حالی بود که آنها نیم ساعتی قدم زده بودند. بی قراره سرخوش و هیجان زده سر رسیده بودم که سیارش - اشاره به مراسم و انجام مراسم عقدکنان - پرسید اتمام شد؟» و من که هرگز حاضرجواب نبوده ام، در آن لحظه ناگهان بلبل زبان شدم و گفتم تازه شروع شد، و او به نشانهی تحسین نکته سنجی و حاضر الذهن بودن من، بانشاط، زیر پوشش سبیل های زبر و انبوهش لبخندی آشکار زدکه برف نشاط را هم در مردمک چشمانش حس کردم. آن نخستین دیدار من و کسرایی نبود؛ خیلی زودتر او را شناخته