نام کتاب: نونِ نوشتن
چندی پیش از تولد نو، ما آپارتمان کوچکی با یک انان بی نور در خیابان عباس آباد، حد فاصل در خرابه اجاره کرده بودیم به ماهی هفتصد تومان؛ و در أسنانهی نوند توبه نکر پردهای افتاده بودیم که بتواند قسمتی از اتاق پذیرایی را جدا کند، به طوری که بشود اتانی برای نو ترتیب داد. رنگ پرده کرم بود با نقش هایی ملایم در بافت آن. من کارمند کانون پرورش فکری بودم با حقوق ماهیانهای در حدود هزار تومان و مادرت بهیار بیمارستان قلب بود با حفرنی در حدود ششصد تومان. در آپارتمان کوچک مان به میمنت نولد تو جشنی ترتیب دادیم که اغلب دوستانمان در آن شرکت داشتند و به گمانم محمدرضا لطفی هم بود و تار نواخت. اما علاوبر شلوغی آن شب، آنچه بیش از هر چه در یادم مانده است، قطعه شعری بود که پدر پیر و فرسودهی من، پدربزرگت، در وصف تو سروده بود و خواند. شعر او طبعا از لحاظ فن و هنر شاعری ناقص، و می شود گفت ابندایی بود، اما احساسات او کامل و بی نقص بود. پیرمرد سرشار از شوف بود از اینکه میدید من، دارای فرزندی شدهام و نام سیاوش را برایش برگزیده ام. بلرم شاهنامه و قهرمانان شاهنامه را بسیار دوست

صفحه 135 از 208