نمیدانستم عیب از کجاست و فکر کرده بودم ببرم پیش گارنیک نابدهد برادرش راز نیک لنت ترمزها را بازدید کند؛ و صورت مادرم روشن بود و با آنکه منتهی پیش انعام مستخدموی سالمندان را هم داده بودم، باز هم با نیش باز و صد من گوشت ورزیده آمد جلر و گفت «بردهامش حمام مادر را؛ هر وقت شما می آیید من مادر را بردهامش حمام. خانم شده ماشاء الله، مامان شده، خانم... حال شما خوبه؟ و من فکر کرده بودم که دارد حال مادرم را می پرسد، اما مستخدمه داشت با من احوالپرسی می کرد و نمی دانست که من آنجا نیستم. این بودی دست گذاشت روی بازویم و انگار روی مرا به طرف خود برگردانید و گفت با شما هستم اه و من گفتم االحمدالله، و فکر کردم که عبدی اش را هفتهی پیش دادهام و تشکر کردم از بابت همه چیز، و نگاه کردم به چهرهی مادرم که روشن و پاکیزه بود و او گفت اشانهام، شانه ام را برایم بیاور. گفتم، گفته بودم با خودم که پیش از عید می آیی میبریم خانه تا بروم
حمام و سرم را حنا ببندم. و یکبار دیگر شانهی بغلی خودم را از جیبم در آوردم و نشانش دادم، اما دلم نیامد آن را به او بدهم. چون شانه ام را خیلی دوست میدارم؛ و گفتم برایت می آورم. پرسید « آذر برایم کفش خرید؟ و جواب روشنی ندادم و گفتم لابد، و به چشم هایش نگاه کردم که خیره بود به یک جهت و میگفت حالم که خوبه، چرا باید بمانم؟ ماهی هفت هزار که گفتم راضی هستی اینجا بمانی امشب را، و مثل روز برایم روشن بود که لحظهی تحویل سال خیلی بد و نگران کننده خواهد بود؛ و صورتش را بوسیدم و او گفت اجرا راضی نیستم؟ مبارک باشد. وگرنهی چپش را می بوسیدم که این حرف را زد و گریه از سینه ام بالا آمد و مهلت به خودم ندادم، راه افتادم طرف سرسراو بی آنکه نگاه به کسی با جایی بکنم از همه
حمام و سرم را حنا ببندم. و یکبار دیگر شانهی بغلی خودم را از جیبم در آوردم و نشانش دادم، اما دلم نیامد آن را به او بدهم. چون شانه ام را خیلی دوست میدارم؛ و گفتم برایت می آورم. پرسید « آذر برایم کفش خرید؟ و جواب روشنی ندادم و گفتم لابد، و به چشم هایش نگاه کردم که خیره بود به یک جهت و میگفت حالم که خوبه، چرا باید بمانم؟ ماهی هفت هزار که گفتم راضی هستی اینجا بمانی امشب را، و مثل روز برایم روشن بود که لحظهی تحویل سال خیلی بد و نگران کننده خواهد بود؛ و صورتش را بوسیدم و او گفت اجرا راضی نیستم؟ مبارک باشد. وگرنهی چپش را می بوسیدم که این حرف را زد و گریه از سینه ام بالا آمد و مهلت به خودم ندادم، راه افتادم طرف سرسراو بی آنکه نگاه به کسی با جایی بکنم از همه