نام کتاب: موش ها و آدم ها
کاندی در نیمه سخن او دوید : « من وصیت می کنم که هروقت رفتنی اون دنیا شدم سهمم مال شما بشه . اخه من خودم قوم و خویش و کس و کاری ندارم . شما خودتون پولی مولی دارین ؟ شاید بشه همین حالا کلکش را کند.»
ژرژ به نفوت بر زمین تف افکند . «ما ده دلار داریم .»
آنگاه متفکرانه گفت «نگاه کن. اگه من و لنی یه ماه کار کنیم و هیچ چی خرج نکنیم صد دلاری می‌تونیم داشته باشیم . اونوقت میشه چهار صد و پنجاه . بگمونم که با این پول میشه راش انداخت . اونوقت توولنی می تونین برین کار هارو رو براه کنین منم یه کاری پیدا کنم و باقیش رو در بیارم ، اونوقت . شما میتونین تخم مرغ و اینجور چیزها را هم بفروشین .»
خاموشی همه را فرا گرفت. شگفت زده یکدیگر را می نگریستند . آنچه که تاکنون باورش نداشتند اکنون رنگ واقعیت می یافت. ژرژ با بیانی قدوسی گفت «یا پیغمبر؟ بتونیم راهش بندازیم . » چشمانش پر از شگفتی بود . به فرمی باز گفت «بتونیم راهش بندازیم .»
کاندی بر لبه تخت نشست. مچ خود را از عصبیت

صفحه 99 از 180