نام کتاب: موش ها و آدم ها
یه رفیق از راه برسه به تختخواب براش می زنیم بهش می گیم چرا شب نمی‌مونی ؟ و او نهم البته که می‌مونه .یه سگی خوب نیگه می‌داریم، یه جفت کر به براق نیگه می داریم . اما اونوقت تو باید بیائی که گربه ها خرگوشارا نخورن.»
لنی سخت نفس می‌زد. « بذار گربه ها بپری به خر گوشا اونوخ چه جور گردن‌هاشون را خورد و خمیر می کنیم. با ... با... با یه چوب دمار از شون در میارم.» آرام شد ، به خود می غرید، و گربه های آینده را که جرأت می کردند خرگوش‌های این ده را ناراحت سازند ، تهدید میکرد.
ژرژ ، محو آنچه که ساخته خیالش بود نشسته بود .
هنگامی که کاندی به سخن آمد، آن دو چنان از جای جستند که گوئی در میان انجام کاری ناشایست ، گیر افتاده باشند . اندی گفت « جای اینجوری سراغ دارین ؟ »
ژرژ بیدرنک حال دفاع به خود گرفت،« حالا فکر کن که سراغ داریم، به تو چه؟ »
«خوب ، نگو . اینجور جاها بسیاره .»
ژرژ گفت « آره راس میگی. فکر می کنی صد سال بگردی لنگه اش گیرت میاد ؟ »

صفحه 97 از 180