نام کتاب: موش ها و آدم ها
ژرژ گفت «منم می خواسم همینو بهت بگم .»
«خب ، منکه اونارو اذیت نمی کردم ، من فقط توله خودمو تو بغلم گرفته بودم ناز می کردم .»
ژرژ پرسید « تو اسلیمو تو انبار دیدی؟»
«آره ! اون بهم گفت بهتره که توله هارو ناز نکنم .»
« دختره رو دیدی؟»
«زن کورلی رومی گی ؟»
« آره . اونم اومد تو انبار ؟»
«نه ، منکه ندیدمش .»
«تو هیچ ندیدی اسلیم با اون حرف بزنه ؟»
«اوه اون که تو انبار نبود.»
ژرژ گفت «خیله خب. دعوائی نیس که این بچه ها تماشا کنن. لنی اگه دعوائی شد، تو خودتو کنار بکش.»
لنی گفت، «من دردسر نمی خوام. از بستر خود برخاست و کنار میز ، برابر ژرژ نشست ژرژ بلا اراده ورقهارا بر زد و با خود به بازی مشغول شد، وقار و متانت خاصی داشت .
لتی یک ورق صورت را برداشت و تماشا کرد و سپس آنرا واژگون کرد و تماشا کرد. «هردوش به شکله. ژرژ، چرا

صفحه 91 از 180