نام کتاب: موش ها و آدم ها
نیس ، اونم یه همچی زنی .»
هویت گفت ، « اگه کار نداری ، فردا شب باما بریم شهر .»
«چرا؟ مگه چه خبره؟»
«همون کار همیشگی. ما میریم تو خونه سوزی پیره. جای خوبیه. سوزی پیرزن بگو بخندیه وهمش شوخی می کنه. مثل اوندفعه که شب یه شنبه رفتیم اونجا. سوزی پیره درو وا کرد، اونوقت. از بالای شونه‌ش داد زد، دخترا لباستونو تنتون کنین کدخدا اومده. حرفای بد هیچوخ نمیزنه پنجتا خانم اونجا داره .»
ژرژ پرسید: «چن تموم میشه ؟ »
« دو دلارو نصفی. با یه تیر دو نشون می‌تونی بزنی. سوزی صندلیای راحت هم داره . خوب اگر یکی خانوم نخواد ، میتونه راحت بشینه رو صندلی واسه خودش یه چیزی بخوره ، سوزیم روزشو بگذرونه، سوزیم پدرشو نمی‌سوزونه. اگه کسی خانوم نخواد . سوزی اردنگی نمی‌زنه بیرونش کنه .»
ژرژ گفت «شاید بریم ببینیم چه خبره.»

صفحه 86 از 180