نام کتاب: موش ها و آدم ها
دختره هیچ چی رو قایم نمی کنه. هیچکسو مثل اون ندیده‌م واسه همه میشنگه . من یقین دارم واسه مهتر هم می‌شنگه . نمیدونم این زنیکه چی می خواد .»
ژرژ سرسری پرسید ، و از وقتی اینجا اومده هیچ درد سری درس کرده؟
آشکار بود که هویت علاقه ای به ورقهای خود ندارد . دست خود را بر روی میز نهاد ژرژ آن را برچید. سپس ورقهای دست خود را روی میز نهاد.
هویت گفت « نمی فهمم چه می خوای بگی نه هنوز طوری نشده . کورلی اونو تو خونه نیگه داشته ، اما فایده نداره . هروقت بچه ها اینجان ، اون خودشو نشون میده یا می‌گه عقب کورلی می‌گرده یا میگه خیال کرده به چیزیشو جا گذاشته و دنبالش می‌گرده . مثل این که دور از مردا نمیتونه بمونه . تو تنبون کورلی هم که افتاده ، اما هنوز طوری نشده.»
ژرژ گفت «یه سروصدایی راه میندازه . سروصدایی راه میفته . مثل تله‌ای که صدجور گیر میندازه . اون کورلی خودش تقصیر کاره . یه آبادی که پر از مردباشه که جای زن

صفحه 85 از 180