یه تله اونجا بذاریم .»
هویت سکوت را شکست « چرا اینقدر طولش میده؟ تو چرا ورق نمیدی اینجوری که نمیشه بازی کرد.»
ژرژ ورقهارا در هم کرد و به دقت به تماشای پشت آنها پرداخت. بازهم اطاق ساکن شده بود .
صدای تیری از دور شنیده شد . همه به تندی پیرمرد را نگریستند. همه سرها به سوی او چرخید .
پیر مرد یک دقیقه دیگر هم سقف رانگریست . آنگاه رو به دیوار غلتید وساکت خفت .
ژرژ ورقها را باصدا برزد و تقسیم کرد هویت به بازی پرداخت. هویت گفت، «من خیال می کنم شما دوتاراسی واسه کار اومدین .»
ژرژ پرسید ، « چی می خوای بگی ؟»
هویت خندید، «خب دیگه ، شماها روز جمعه اومدین . تا یکشنبه دو روز باس کار کنین .»
ژرژ گفت « نمی فهمم چه جوری حساب می کنی .»
هویت از نو خندید «اگه تو این آبادیای بزرگی بودی باس بفهمی. آدمایی که می خوان یه شب تو آبادی سر کنن
هویت سکوت را شکست « چرا اینقدر طولش میده؟ تو چرا ورق نمیدی اینجوری که نمیشه بازی کرد.»
ژرژ ورقهارا در هم کرد و به دقت به تماشای پشت آنها پرداخت. بازهم اطاق ساکن شده بود .
صدای تیری از دور شنیده شد . همه به تندی پیرمرد را نگریستند. همه سرها به سوی او چرخید .
پیر مرد یک دقیقه دیگر هم سقف رانگریست . آنگاه رو به دیوار غلتید وساکت خفت .
ژرژ ورقها را باصدا برزد و تقسیم کرد هویت به بازی پرداخت. هویت گفت، «من خیال می کنم شما دوتاراسی واسه کار اومدین .»
ژرژ پرسید ، « چی می خوای بگی ؟»
هویت خندید، «خب دیگه ، شماها روز جمعه اومدین . تا یکشنبه دو روز باس کار کنین .»
ژرژ گفت « نمی فهمم چه جوری حساب می کنی .»
هویت از نو خندید «اگه تو این آبادیای بزرگی بودی باس بفهمی. آدمایی که می خوان یه شب تو آبادی سر کنن