«ها ؟»
« می دونی چکار میکنی ؟»
«اسلیم، چی میخوای بگی ؟»
اسلیم گفت «یه بیل همرات ببر .»
«آره ، خب، می برم. می فهمم چی میگی .»
و سگ را با خود به تاریکی کشید .
ژرژ به کنار در رفت و آن را بست و کلون را انداخت . کاندی نومیدانه بر بستر خود خفته بود و سقف را می نگریست.
اسلیم با صدای بلند گفت ، « سم یکی از قاطرای من زخم شده . باس قیر روش بگیرم.» صدای او خاموشی گرفت. بیرون سکوت محض بود . صدای پای کارلسون خاموش شده بود . به اطاق نیز سکوت دست داد ، واندکی پایدار ماند.
ژرژ زیر لب گفت « من یقین دارم لنی همونجا تو انباری کنار توله سگاس حالا که به توله سگ داره دیگه نمیخواد بیاد این تو .»
اسلیم گفت ، «کاندی ، تو هر کدام از توله هارا که بخوای بهت میدم.»
« می دونی چکار میکنی ؟»
«اسلیم، چی میخوای بگی ؟»
اسلیم گفت «یه بیل همرات ببر .»
«آره ، خب، می برم. می فهمم چی میگی .»
و سگ را با خود به تاریکی کشید .
ژرژ به کنار در رفت و آن را بست و کلون را انداخت . کاندی نومیدانه بر بستر خود خفته بود و سقف را می نگریست.
اسلیم با صدای بلند گفت ، « سم یکی از قاطرای من زخم شده . باس قیر روش بگیرم.» صدای او خاموشی گرفت. بیرون سکوت محض بود . صدای پای کارلسون خاموش شده بود . به اطاق نیز سکوت دست داد ، واندکی پایدار ماند.
ژرژ زیر لب گفت « من یقین دارم لنی همونجا تو انباری کنار توله سگاس حالا که به توله سگ داره دیگه نمیخواد بیاد این تو .»
اسلیم گفت ، «کاندی ، تو هر کدام از توله هارا که بخوای بهت میدم.»