نام کتاب: موش ها و آدم ها
به کنار بستر خود رفت . کیسه خود را از زیر آن بیرون کشید و هفت تیری از میان آن برداشت. «بذار کارو تموم کنیم . اما نمی تونیم با بوگند این اینجا بخوابیم .» هفت تیر را در جیب خود نهاد .
کاندی مدتی به اسلیم می نگریست تا شاید او نقشه را برهم زند اما اسلیم چنین نکرد . عاقبت اندی به ملایمت و نومیدانه گفت ، «خیلی خب - ببرش .»
ابدا به سگ نگاه نکرد. روی بستر خود دراز کشید و دست‌ها را به زیر سر نهاد و چشم به سقف دوخت .
کارلسون از جیب خود بندی چرمین بیرون آورد . بر سر سگ خم شد و بندرا به گردن او بست . همه بجز اندی متوجه او بودند. به ملایمت گفت «بیا پسرک ، بیا پسرک.» و پوزش جویانه به کاندی «اصلا نمیذارم بفهمه.» کاندی نه تکانی خورد و نه جوابی داد . کارلسون بند را کشید. «بیا پسرک .»، سگ پیر آهسته و به دشواری بر پا خاست و به دنبال رشته ملایمی که او را می کشید به راه افتاد .
اسلیم گفت «کارلسون .»

صفحه 79 از 180