ژرژ برای گرفتن مجله دست دراز کرد. « بذا بی بینمش.»
هویت از نو محل نوشته را یافت . اما مجله را از دست رها نکرد . نامه چاپ شده را با انگشت سبا به نشان داد و سپس به کنار بستر خود رفته و مجله را با احتیاط در جعبه خود نهاد. گفت ،«نمی دونم بیل اینو دیده یا نه . من و بیل تو مزرعه لوبیا کار می کردیم هر دومون ماشینو میروندیم . بیل بچه خوبی بود .»
در مذاکرات ، کارلسون دخالتی نجسته بود و همچنان به سگ پیر نگاه میکرد. کاندی با خاطری نا آسوده متوجه او بود. بالاخره کارلسون گفت ، «اگه به خوای من این بدبختو از بیچارگیش نجات میدم و کار شو تموم میکنم هیچ چی واسش نمونده . نه می تونه بخوره ، نه میبینه. نه می تونه راحت راه بره .»
کاندی امیدوارانه گفت ، « تو تفنگی نداری .»
و به درک که ندارم . به هفت تیر دارم . هیچ آزاری بهش نمی رسونم.»
اندی گفت ، « فردا . بذا تا فردا صبر کنیم .»
کارلسون گفت : « من هیچ دلیلی برای اینکار نمی بینم.»
هویت از نو محل نوشته را یافت . اما مجله را از دست رها نکرد . نامه چاپ شده را با انگشت سبا به نشان داد و سپس به کنار بستر خود رفته و مجله را با احتیاط در جعبه خود نهاد. گفت ،«نمی دونم بیل اینو دیده یا نه . من و بیل تو مزرعه لوبیا کار می کردیم هر دومون ماشینو میروندیم . بیل بچه خوبی بود .»
در مذاکرات ، کارلسون دخالتی نجسته بود و همچنان به سگ پیر نگاه میکرد. کاندی با خاطری نا آسوده متوجه او بود. بالاخره کارلسون گفت ، «اگه به خوای من این بدبختو از بیچارگیش نجات میدم و کار شو تموم میکنم هیچ چی واسش نمونده . نه می تونه بخوره ، نه میبینه. نه می تونه راحت راه بره .»
کاندی امیدوارانه گفت ، « تو تفنگی نداری .»
و به درک که ندارم . به هفت تیر دارم . هیچ آزاری بهش نمی رسونم.»
اندی گفت ، « فردا . بذا تا فردا صبر کنیم .»
کارلسون گفت : « من هیچ دلیلی برای اینکار نمی بینم.»