نام کتاب: موش ها و آدم ها
را حمل می کرد. به کنار بستر خود رفت و کلاهش را بر طاقچه نهاد . سپس از طاقچه‌اش مجله مصوری برداشت و آن را کنار میز ، زیر نور چراغ آورد پرسید ، «اسلیم من اینو به تو نشون دادم ؟»
« چیرو نشان دادی ؟»
مرد جوان پشت مجله را آورد و آن را به روی میز نهاد و با انگشت نشان داد و گفت: «اینجارو بخون.»
اسلیم به روی آن خم شد. مرد جوان گفت « یالا، بلند بخون .»
اسلیم به آرامی خواند، «سردبیر عزیز ، من شش سال است مجله شمارا می خوانم و گمان می کنم بهترین نوع خود در بازار باشد. من از قصه های پیتر راند خوشم می آید . خیلی بزن بهادر است . باز هم قصه‌هائی مثل، سوار سیاه، برای ما بنویسید . من زیاد نامه نمی‌نویسم، فقط خواستم به شما بنویسم که پولی که برای مجله شما داده ام هدر نرفته است. »
اسلیم پرسش کنان سر بلند کرد : «واسه چی میخواهی اینو بخونم؟»
هویت گفت ، «باز هم بخون . اسمی که زیرش نوشته

صفحه 76 از 180