نام کتاب: موش ها و آدم ها
کنی. نمی‌دی اسلیم ؟ »
سر کارگر با چشمان آرامش در سستگی پیر نگریست . گفت ، «آره ، اگه بخوای یه توله بهت میدم .» مثل این بود که به خود رنج می داد تا خود را برای سخن گفتن آزاد ساخته باشد. «کاندی ، کارل درس می‌گه. این سنگ بهش بد می‌گذره. من دلم می‌خواس اگه پیر و چلاق بشم یکی منو بکشه .»
کندی نومیدانه به وی می نگریست . زیرا که عقاید اسلیم در حکم قانون بود گفت «گاس این کار آزارش بده . من به نگهداریش اهمیت نمیدم.»
کارلسون گفت: « اونجور که من بهش تیر میزنم ، هیچ چی نمیفهمه . من تفنگو درست اینجا می گذارم. » با انگشتش نشان داد «درست پشت کله اش حتی لرزه هم نمی گیرد.»
کاندی به امید یاری از این چهره به آن چهره می‌نگریست. بیرون کاملا تاریک شده بود . کارگر جوانی وارد شد شانه خمیده او به جلو خم شده بود، و او به سنگینی روی پاشنه های پا راه می رفت ، گوئی بار نامرئی سنگینی

صفحه 75 از 180