نام کتاب: موش ها و آدم ها
گرفته بود.»
کارلسون کسی نبود که دست از فکر خود بردارد، «کاندی نیگا کن این سگ پیر همه‌ش تو رنج و عذابه. اگه توورش می‌داشتی می‌بردیش بیرون یه تیر میزدی به پشت کله‌اش» خم شد و نشان داد، «همینجا، خوب دیگه، اون هیچ نمی فهمید کی زدش»
کاندی با دلخوری به اطراف نگریست. به ملایمت گفت:
«نه، نه، من نمیتونم این کارو بکنم. اینوخیلی وقته دارم.»
کارلسون اصرار می کرد. « هیچ دلخوشی نداره و بو گندم میده . اگر بخوای من جای تو تیر بهش میزنم ، اونوقت دیگه تو این کارو نکردی که .»
کاندی پاهایش را از کنار تخت آویخت ، نوک سبیل سپیدش را از عصبیت می‎کند. به ملایمت گفت
«انقدر بهش انس دارم . از وقتی توله بود پیش منه .»
کارلسون گفت ، « تو اگر بخوای بازهم زنده نیگرش داری ، بهش محبت نکردی . ببین سگ اسلیم بچه زائیده. من قول می‌دم اسلیم یکی از توله‌هاشو بده به تو که بزرگ

صفحه 74 از 180