نام کتاب: موش ها و آدم ها
بیرون کن ! هیچ چی بد بوتر از سگ پیر نیس . تو باید اونو بیرون کنی.»
کاندی بد لبه تخت خود غلتید . خود را به سگی رساند و او را نوازش کرد و به پوزش خواهی گفت « من انقدر باهش زیاد بودهم ، که دیگه نمی فهمم بو میده .»
کارلسون گفت، «خب من طاقت ندارم اونو اینجا ببینم. این بوگندش وقتیم خودش رفته باز میاد. »
با پاهای عظیم و فر به خود به آنسو رفت و نگاهی به سگ افکند . گفت : «دندون نداره ، از اسوخون درد خشک شده. کاندی، این واست هیچ فایده نداره. واسه خودشم فایده نداره کاندی، چرا اینو نمی‌کشی؟»
پیر مرد ناآسوده به خود پیچید. « خب دیگه خیلی وقته پیش منه ، از وقتی توله بود پیش منه. باه‌ش گله داری می کردم.» با غرور می گفت: «حالا که نیگاش می کنی باورت نمیشه ، اما از همه سگ گله هائی که من دیده بودم بهتر بود .»
ژرژ گفت: «من تو وید یکی رو دیدم که به قو چو به گله . داری واداشته بود . قوچه این کارو از سگای دیگه یاد

صفحه 73 از 180