نام کتاب: موش ها و آدم ها
«تو اونو ازش گرفتی و کشتیش ؟»
«آره ،همینجور.»
صدای ژرژ به نجوی میمانست. خیره به دست راستش که هفت تیر را گرفته بود، می نگریست .
اسلیم آرنج ژرژ را کشید.
« پاشو ، ژرژ. من وتو میریم به گیلاس می زنیم.»
ژرژ کمک اسلیم را برای برخاستن پذیرفت .
« آره ، یه گیلاس می زنیم. »
اسلیم گفت ، «ژرژ ، تو باس حتما بخوری . حتما باس بخوری بیا بریم. »
اسلیم ژرژ را رو به مدخل درختان هدایت کرد و از آنجا هر دو به شاهراه رفتند .
کورلی و کارلسون به دنبال آنان می‌نگریستند. و کارلسون گفت «فکر نمی کنی چه دردی دارن می کشن ؟»
پایان

صفحه 180 از 180