خاکسترهای دیرین پرتاب کرد .
از میان بوته های جاروب ، صدای فریاد و دویدن اشخاص به گوش می رسید . فریاد اسلیم شنیده شد، «ژرژ . کجائی ژرژ ؟»
اما ژرژ بیحرکت کنار استخر نشسته بود و به دست راست خود که هفت تیر را پرتاب کرده بود ، می نگریست، دنبالکنندگان یکایک آشکار می شدند، و کورلی پیشاپیش ایشان بود. لنی را که به روی ها افتاده بود دید. «خوب گیرش آوردی.» بر سرلنی رفت، و سپس به ژرژنگاه کرد و به ملایمت گفت « به پشت گردنش زدی .»
اسیلم مستقیم نزد ژرژ آمد، و کنار او ، خیلی نزدیک به او نشست. «غصه نخور ، بعضی کار اس که آدم بعضی وقتا مجبور می شه بکند.»
اماکارلسون بالای سر ژرژ ایستاده بود. پرسید، «چه جوری اینکارو کردی ؟ » ژرژ ، خسته و کوفته ، گفت ، «همینجور که می بینی .»
«هفت تیر من پیش اون بود ؟ »
« آره. پیش اون بود. »
از میان بوته های جاروب ، صدای فریاد و دویدن اشخاص به گوش می رسید . فریاد اسلیم شنیده شد، «ژرژ . کجائی ژرژ ؟»
اما ژرژ بیحرکت کنار استخر نشسته بود و به دست راست خود که هفت تیر را پرتاب کرده بود ، می نگریست، دنبالکنندگان یکایک آشکار می شدند، و کورلی پیشاپیش ایشان بود. لنی را که به روی ها افتاده بود دید. «خوب گیرش آوردی.» بر سرلنی رفت، و سپس به ژرژنگاه کرد و به ملایمت گفت « به پشت گردنش زدی .»
اسیلم مستقیم نزد ژرژ آمد، و کنار او ، خیلی نزدیک به او نشست. «غصه نخور ، بعضی کار اس که آدم بعضی وقتا مجبور می شه بکند.»
اماکارلسون بالای سر ژرژ ایستاده بود. پرسید، «چه جوری اینکارو کردی ؟ » ژرژ ، خسته و کوفته ، گفت ، «همینجور که می بینی .»
«هفت تیر من پیش اون بود ؟ »
« آره. پیش اون بود. »