نام کتاب: موش ها و آدم ها
لنی فریاد زد: «واسه خرگوشا.»
ژرژ تکرار کرد، « واسه خرگوشا .»
«و من باس مواظب خرگوشا باشم .»
« تو باس مواظب خرگوشا باشی .»
لنی از شادی به قهقه خندید. « و با در اومد خودمون هم زندگی کنیم . »
« آره .»
لنی روی خود را بر گرداند.
«نه ، لنی ، او نور رود خونه رو نیگا کن ، مث این که همونجائیرو که می گفتم ببینی . النی اطاعت کرد. ژرژ به هفت تیر نگاه می کرد.»
اکنون دیگر از میان بوته های جاروب صدای پا به گوش می رسید. ژرژ رو گرداند و به سوی بوته ها نگریست .
«ژرژ ، حرفتو بزن . کی اینکارو می کنیم؟»
«خیلی زود . »
« من وتو؟ »
«تو... ومن. همه مردم با تو خوب می شن. دیگه زحمت نداریم. هیچ کی کسیرو اذیت نمی کنه ، دیگه کسی از

صفحه 177 از 180