بود که در فکر انجام دادن وظیفه است .
«لنی، او نور رودخونه رو نیگا کن، تاوقتی من می گم تو ببینی .»
لنی روی خودرا برگرداند و از فراز استخر به سراشیب تاریک جبال گابیلان ، خیره شده.
ژرژشروع کرد، «ما میخوایم یه جایی رو بخریم.» دست به جیب خود فرو برد وهفت تیر کارلسون را بیرون آورد ، و ضامن آنرا رها کرده و سپس دست خود وهفت تیر را بروی زمین، پشت سرلنی نهاد . به پس گردن لنی آنجا که ستون فقرات و انتهای سر به یکدیگر متصل می شوند، نگاه می کرد.
صدای مردی که از آنسوی رودخانه فریاد می زد و صدای مرد دیگری که به او جواب می داد، شنیده شد .
ژرژ هفت تیر را بلند کرد، اما دست او می لرزید، و اواز نو دستش را به روی زمین نهاد.
النی گفت، «بازم بگو. بعدش چی میشه؟ ما می خوایم به جای کوچیک بخریم . »
ژرژ گفت،«یه گاو می خریم، و گاس خوک وجوجهم بخریم... و پائین زمینمون یه تیکه رو ینجه می کاریم.»
«لنی، او نور رودخونه رو نیگا کن، تاوقتی من می گم تو ببینی .»
لنی روی خودرا برگرداند و از فراز استخر به سراشیب تاریک جبال گابیلان ، خیره شده.
ژرژشروع کرد، «ما میخوایم یه جایی رو بخریم.» دست به جیب خود فرو برد وهفت تیر کارلسون را بیرون آورد ، و ضامن آنرا رها کرده و سپس دست خود وهفت تیر را بروی زمین، پشت سرلنی نهاد . به پس گردن لنی آنجا که ستون فقرات و انتهای سر به یکدیگر متصل می شوند، نگاه می کرد.
صدای مردی که از آنسوی رودخانه فریاد می زد و صدای مرد دیگری که به او جواب می داد، شنیده شد .
ژرژ هفت تیر را بلند کرد، اما دست او می لرزید، و اواز نو دستش را به روی زمین نهاد.
النی گفت، «بازم بگو. بعدش چی میشه؟ ما می خوایم به جای کوچیک بخریم . »
ژرژ گفت،«یه گاو می خریم، و گاس خوک وجوجهم بخریم... و پائین زمینمون یه تیکه رو ینجه می کاریم.»