نام کتاب: موش ها و آدم ها
ما چه جوریم .»
ژرژ یک لحظه ساکت ماند. بعد، « اما ما اینجور نیم سیم.»
« واسه که ... »
«واسه که من تو رو دارم ... »
«من تورو دارم . مادوتا باهمیم، وغم همدیگر و میخوریم.» لنی پیروزانه فریاد می زد . نسیم شبانگاهی وزید و برگهای خشک به صدا در آمد و بر آب سبز امواجی پدیدار شد . وصدای فریاد دنبال کنندگان هم شنیده شد، اما صدای ایشان این بار از بار پیش نزدیکتر بود .
ژرژ کلاهش را برداشت . با صدائی لرزان گفت، « لنی کلاهت رو وردار، هوا خوبه. لنی کلاهش را موظفانه برداشت و آن را برابر خود بر زمین نهاد. ظلمت دره آبی تر شده بود ، و شب به سرعت فرا می رسید. نسیم، صدای خش خش میان بوته های جاروب را به گوش ایشان رسانید .
لنی گفت، «بگو بعدش چی میشه . ژرژ گوش به صدای دورفرا داده بود. یک لحظه مثل آن

صفحه 175 از 180