نام کتاب: موش ها و آدم ها
کرد.
لنی گفت «بازم بگو. اونوخ ، وقتی آخر ماه می رسید. »
و وقتی آخر ماه می رسید ، من پنجاه درمو می گرفتم می‌رفتم جنده خونه. » از نو سکوت کرد.
لنی مشتاقانه او را می نگریست. « ژرژ ، بازم بگو . دیگه نمیخوای پدرمو در آری ؟»
ژرژ گفت « نه.» النی گفت، در خب، من می تونم بذارم برم. اگه تو دیگه منو نمیخوای من میتونم برم تو تپه‌ها یه غار پیدا کنم .»
ژرژ باز هم خود را تکان داد.«نه ، من می خوام تو همینجا با من بمونی.»
لنی مکارانه گفت « مث پیشترات حرف بزن. »
« چی بهت بگم؟ »
«از خودمون و از او نای دیگه حرفی بزن .»
ژرژ گفت ، «آدمای مث ما، خونواده ندارن. یه خورده پول گیر بیارن ، بعد مث علف خرس خرج می‌کنن . هیچ کی تو دنیا نیس که حالشونو بپرسه »
لنی به شادی فریاد زد ، « اما ما اینجور نیس‌سیم، بگو

صفحه 174 از 180