اکنون تنها نوک کوه از نور آفتاب روشن بود . ظلمت دره ، ملایم و آبی رنگ بود . از دور صدای مردانی که با فریاد یکدیگر را ندا میدادند به گوش می رسید . ژرژ سر سوی صداها گرداند و گوش فرا داد .
لنب گفت: «ژرژ»
«ها؟»
« نمی خوای پدرمو بسوزونی ؟»
« پدر تو بسوزونم ؟»
« آره دیگه، همون جور مث پیشترا. همونجور که می گفتی اگه تو باهام نبودی ، من پنجاه دلارمو می گرفتم - »
« خدایا،لنی! تو هر چی خودت می کنی یادت میره، اما حرفای منو مو به مو حفظ می کنی .»
«خب ، نمی خوای این حرفارو باز بزنی ؟»
ژرژ خود را تکان داد و بخشونت گفت« اگه تنها بودم ، خیلی راحت زندگی می کردم .» صدای او یکنواخت بود و تأکیدی در آن نبود . « یه کاری واسه خودم پیدا می کردم و هیچ گرفتاریم نداشتم.» درنگ
لنب گفت: «ژرژ»
«ها؟»
« نمی خوای پدرمو بسوزونی ؟»
« پدر تو بسوزونم ؟»
« آره دیگه، همون جور مث پیشترا. همونجور که می گفتی اگه تو باهام نبودی ، من پنجاه دلارمو می گرفتم - »
« خدایا،لنی! تو هر چی خودت می کنی یادت میره، اما حرفای منو مو به مو حفظ می کنی .»
«خب ، نمی خوای این حرفارو باز بزنی ؟»
ژرژ خود را تکان داد و بخشونت گفت« اگه تنها بودم ، خیلی راحت زندگی می کردم .» صدای او یکنواخت بود و تأکیدی در آن نبود . « یه کاری واسه خودم پیدا می کردم و هیچ گرفتاریم نداشتم.» درنگ