نام کتاب: موش ها و آدم ها
و تنها بذاره. میخواد تو حرومزاده کله خرو ول کنه .»
لنی با دستهایش گوشهایش را گرفت . نه خیر. میگم که همچی کاری نمی کنه. و فریاد زد ،« آهای ژرژ -ژرژ - ژرژ ! »
ژرژ به آرامی از بوته های جاروب پدیدار گردید ، و خرگوش به مغز لنی بازگشت .
ژرژ آرام گفت ، « واسه چی قیه می‌کشی ؟ » لنی به روی زانوان برخاست . «ژرژ ، تو نمی خوای منو ول کنی، میخوای ؟ میدونم که نمی خوای .»
ژرژ همچون چوب خشک نزدیک شد و کنار او نشست.
لنی فریاد زد:«من میدونم . تو اینجوری نیسی . ژرژ» خاموش بود لنی گفت ،«ژرژ .»
« ها »
« من به کار بد دیگه کردم .»
ژرژ گفت ، « عیب نداره .» و از تو به سکوت فرو رفت .

صفحه 172 از 180