نام کتاب: موش ها و آدم ها
خدا میدونه که ژرژ هر کار بگی کرد که دس تورو بیگیره از تو لجن بکشدت بیرون . اما فایده نداشت . اگه باز خیال می کنی ژرژ می‌ذاره مواظب خرگوشا باشی ، از همیشه‌ت کله خرتری . دیگه نمیذاره ، دیگه اگه شده بره تو جهنم می خواد از شر تو خلاص بشه . آره .»
این بار لنی جنگجویانه فریاد زد، و نه خیر، همچی کاری نمی‌کنه . ژرژ همچی کاری نمی کنه . من ژرژ و می شناسم . من ژرژواز وقتی که - یادم نیس کی می شناسم، اون هیچوقت دسشم رو به من بلند نکرده . اون با من خوبه . اون بدجنس نیس .»
خرگوش گفت ، « خب ، دیگه از دس تو ذله شده . دیگه می خواد هر جور شده خودشو از دس تو خلاص کنه بعدش بره واسه خودش زندگی کنه .»
لنی دیوانه وار فریاد زد ، « نه ، نمی کنه . اون همچی کاری نمی کنه . من ژرژو می شناسم . من و اون با هم سفر می کنیم »
اما خرگوش به ملایمت تکرار می کرد، «اون میخواد تو حرومزاد کله خرو ول کنه . می خواد ترو تک

صفحه 171 از 180