نام کتاب: موش ها و آدم ها
من راس میرم تو تپه ها یه غار پیدا می کنم و همونجا زندگی می‌کنم تا دیگه اسباب زحمت ژرژ نشم .»
پیر زن به تندی گفت ، « تو همه ش همینو می گی . اما خود ننه سگتم میدونی که ، نمی تونی بکنی . تو همه‌ش دورو ور ژرژ می گردی تا پدرش رو در آری.»
لنی گفت ، « من دیگه حالا می رم ، ژرژ دیگه نمیذاره من خر گوش داشته باشم.»
خاله کلارا ناپدید شده بود، و از مخیله ژرژ خرگوشی عظیم بیرون جست . خرگوش به روی لمبر خود ، روبروی او نشست و گوشش را رو به او جنباند و بینیش را کج کرد با صدای لنی به شماتت گفت ، « خرگوش داشته باشی ؟ تو حرومزاده تنبل ؟ تو قابل این که پای یه خرگوش را هم بلیسی نیستی تو اونارو فراموش می کنی تا از گشنگی بمیرن . کار تو اینه . اونوقت ژرژ چی خیال می کنه ؟»
لنی با صدای بلند گفت ، و من اونارو فراموش نمی کنم.
خرگوش گفت ، و والاهه فراموش می کنی . تو به لعنت شیطون نمی‌ارزی . حیف طناب که ترو دارت بزنن .

صفحه 170 از 180