نام کتاب: موش ها و آدم ها
گوش کن، واسه این که اون آدم خوبیه و به تو مهربونه. اما تو هیچ اهمیتی ندادی . تو کارای بد می کنی.»
لنی در پاسخ او گفت ، « خاله کلارا ، خانوم ، من خواسم، هی واسم، می‌خواسم . هی سعی کردم. اما نتونسم نکنم .»
او با تعدای لنی ادامه داد، «تو هیچ دلی به ژرژ نمیدی. اون همه‌ش کارای خوب واسه تو کرده . همچی که یه تیکه خوراکی گیرش میومد نصفشو یا بیشتر شو می‌داد به تو . و اگه رب گوجه فرنگی بود ، که دیگه همه شو میداد به تو .لنی بینواوار گفت « میدونم ، خاله کلارا من سعی کردم. خیلی هم کردم .»
پیرزن صحبت او را قطع کرد. « همه این مدت ، اگه تو نبودی ، اون می تونس راحت زندگی کنه . می تونس مزدش رو بگیره بره یه جنده خونه هر کاری می خواد ، بکنه . میتونس بره یه جا قمار کنه . اما همه‌ش مواظب تو بود .»
لنی با تأسف به ناله در آمد. « میدونم خاله کلارا .

صفحه 169 از 180