رفت ، و همچنان ناپدید شد ، و مثل این بود که قلل کوه از زیادی نور مشتعل شده است.
لنی به نرمی با خود می گفت ، « والاهه یادم نرفت ، توی بوته ها قایم میشم تا ژرژ بیاد. » کلاهش را به روی
چشم کشید، « ژرژ پدرمو در میاره. ژرژ دیگه بازم می خواد تنها باشه و من باهاش نباشم که اسباب زحمتش بشم. » روی خود را برگرداند و قلل روشن کوه را نگریست. « من می تونم یه راس برم اونجاها به غار پیدا کنم.» و محزونانه ادامه داد ، « . و دیگه رب گوجه فرنگی نداشته باشم - اما عیبی نداره . اگر ژرژ منه نخواد ... من می دارم میرم . من میذارم میرم.» |
و آنگاه از میان اندیشه لنی پیر زنی کو چک و فربه بیرون آمد ، عینکی بزرگی به چشم داشت پیش بندی که دو جیب داشت ، بسته بود و زنی نظیف و پاکیزه بود . برابر لنی ایستاد و دستهایش را روی کپلش نهاد ، و با قیافه ای گرفته و ناموافق به لنی نگاه می کرد.
هنگامی که به صحبت پرداخت ، با صدای لنی بود .
«هی بهت گفتم ، هی بهت گفتم . بهت گفتم که حرف ژرژو
لنی به نرمی با خود می گفت ، « والاهه یادم نرفت ، توی بوته ها قایم میشم تا ژرژ بیاد. » کلاهش را به روی
چشم کشید، « ژرژ پدرمو در میاره. ژرژ دیگه بازم می خواد تنها باشه و من باهاش نباشم که اسباب زحمتش بشم. » روی خود را برگرداند و قلل روشن کوه را نگریست. « من می تونم یه راس برم اونجاها به غار پیدا کنم.» و محزونانه ادامه داد ، « . و دیگه رب گوجه فرنگی نداشته باشم - اما عیبی نداره . اگر ژرژ منه نخواد ... من می دارم میرم . من میذارم میرم.» |
و آنگاه از میان اندیشه لنی پیر زنی کو چک و فربه بیرون آمد ، عینکی بزرگی به چشم داشت پیش بندی که دو جیب داشت ، بسته بود و زنی نظیف و پاکیزه بود . برابر لنی ایستاد و دستهایش را روی کپلش نهاد ، و با قیافه ای گرفته و ناموافق به لنی نگاه می کرد.
هنگامی که به صحبت پرداخت ، با صدای لنی بود .
«هی بهت گفتم ، هی بهت گفتم . بهت گفتم که حرف ژرژو