نام کتاب: موش ها و آدم ها
می نگریست . گفت وگاس بهتر باشه تو اینجا پیش زنت بمونی .»
چهره کورلی سرخ شد. «من میرم . من می خوام خودم شیکم اون حرومزاده گنده رو با تیر بزنم، با همین یودس که دارم. من میرم بکشمش .»
اسلیم رو به کاندی کرد. «پس کاندی ، تو پیش اون بمون باقیمون بهتره بریم .»
همه به راه افتادند. ژرژ یک لحظه کنار کاندی ماند و هر دو چشم به زن مرده دوخته بودند، تا آنکه کورلی فریاد زد ، ژرژ ! توهم بامابیا تا خیال نکنیم تو اینکار دس داشتی .»
ژرژ به زحمت دنبال ایشان به راه افتاد. پایش به روی زمین می کشید . هنگامی که همه رفتند ، کاندی چهار زانو روی کاهها نشست و به چهره زن کورلی خیره شد . به نر می گفت « حرومزاده بد بخت ،»
صدای مردانی که دور می شدند ، ضعیفتر می شد . انبار به تدریج تاریک می شد و اسب ها پا به زمین می کوفتند و زنجیرها را می‌کشیدند. کاندی پیر بر روی کاهها دراز کشید و چشم خود را با بازوی خویش پوشاند .

صفحه 165 از 180