نام کتاب: موش ها و آدم ها
کورلی از دنبال او داخل شد و تفنگی در دست سالم خود داشت. و کورلی اکنون خونسرد بود .
کورلی گفت، «خوب، بچه ها سیاهه یه تفنگ داره . کارلسون، تو اونو ور دارد. همچی که دیدیش فرصتش نده . به شیکمش بزن . اینجوری بیشتر جون می کنه .»
هویت با هیجان گفت ، «من تفنگ ندارم.»
کورلی گفت، «تو برو به سوله داد جاندارم بیار. آلویلتس رو بیار اون نماینده کدخداس . حالا دیگه بریم . نظری طنین به ژرژ افکند . « توهم با ما بیا، عمو .»
ژرژ گفت ، «آره، منم میام . اما، کورلی گوش کن. این حرومزاده بد بخت دیوونهس. اونو نکشین . اون نمی دونسه چکار می کنه .»
کورلی فریاد زد، نکشیمش؟ اون هفت تیر کارلسون دسشه معلومه که می کشیمش .»
ژرژ ضعیفانه گفت، «گاس کارلسون هفت تیرشو گم کرده باشه .»
کارلسون گفت، «من هفت تیرمو امروز صب دیدم . نه اونو ور داشتن. اسلیم ایستاده بود وزن کورلی را

صفحه 164 از 180