نام کتاب: موش ها و آدم ها
یک انگشت بلندگونه زن کورلی را لمس کرد. آنگاه دست اسلیم به زیر گردن او که اندکی پیچیده بود آنرا امتحان کرد. هنگامی که او برخاست دیگران به جلو دویدند ، و جادوی سکوت شکست .
کورلی ناگهان زنده شد . فریاد زد، «من میدونم کی این کارو کرده اون نه سگی گندهه کرده . من میدونم که اون کرده . بچه های دیگه داشتن اونجا تیل به تیل بازی می کردن. » خودرا غضبناک ساخت، من میرم می گیرمش. میرم تفنگو وردارم. خودم اون ننه سگ گنده رو می‌کشم . توشیکمش تیر می زنم. بچه ها بیاین.»
با شدت از انبار بیرون دوید .کارلسون گفت، «هفت تیرمو ور میدارم.» او نیز بیرون دید .
اسلیم آرام رو به ژرژ کرد. من حدس می زنم که لنی این کارو کرده . گردنش شیکسه . این کار و لنی می تونس بکنه .»
ژرژ جوابی نداد اما سر خود را آرام خم کرد. کلاه او تا به آن حد پائین بود، که پیشانی و چمشانش دیده نمی شد. اسلیم ادامه داد « گاس مث همون روز تو «وید» که می گفتی

صفحه 162 از 180