نام کتاب: موش ها و آدم ها
و سپس به آهنگ نوحه خواند، و آن کلمات قدیم را تکرار کرد . «اگه یه سیرک باشد ، با بازی باشه ...ما می‌رفتیم تماشا...همین می گفتیم گورپدر کار، و می رفتیم . هیچوقت از کسی اجازه نمی خواسیم. خوک و جوجه‌هم داشتیم. اونوقت تو زمستون ، کنار اون بخاری گنده آهنی ... وقتی بارون میومد. ما اونجا می نشیم.» چشمانش از شدت اشک نمی‌دید. برگشت و به زحمت از انبار بیرون رفت و با ساعد بی‌مویش پشت سبیلش را می خاراند .
بیرون، صدای بازی ناگهان قطع شد. صدای کسانی که از یکدیگر سئوال می کردند، بلند شد، دویدن آنان صدای طبل می کرد و همه به انبار ریختند: اسلیم وکارلسون و هویت جوان و کورلی، و کر و کس که دنبال همه بود تا جلب نظر نکند. کاندی بعد از ایشان آمد و ژرژ بعد از او وارد شد. ژرژ نیم تنه آبیش را پوشیده بود و کلاه سیاهش را تا به ابرو پائین کشیده بود. مردها از کنار آخرین آخور به پیش می‌دویدند، چشمانشان زن کورلی را در ظلمت دید . توقف کردند و راست ایستادند و به تماشا مشغول شدند .
سپس اسلیم به آرامی کنار او رفت و نبض او راگرفت.

صفحه 161 از 180