نام کتاب: موش ها و آدم ها
گوش کن. بچه ها گاس خیال کنن منم تو این کار دس داشتم. من می‌خوام حالا برم تو خوابگاه . اونوقت یه دقه دیگه تو بیا به بچه‌ها خبر بده ، اونوقت منم همچی نشون میدم که خبر ندارم و با بچه‌ها می‌آم . این کارو می کنی تا دیگه بچه ها خیال نکنن من تو این کار دس داشتم ؟»
کاندی گفت ، « معلومه ژرژ ، معلومه که می کنم .»
خیله خب پس دو دقیقه به من مهلت بده ، اونوقت بدو تو خبرو بده ، مث این که تازه او نو دیده باشی . من دیگه میرم . » ژرژ برگشت و با شتاب از انبار بیرون رفت .
کاندی پیر که به او که بیرون می رفت نگاه می کرد، اکنون عاجزانه به زن کورلی نگاه کرد، وتدریجا غم وغضب او به صورت الفاظ بیرون آمد . «لگوری مرده شور برده . تو این کارو کردی . نکردی؟ خیال می کنم خوشحالم باشی. همه میدونن که تو گرفتاری درس می کنی. تو هیچ خوب نبودی. حالاشم خوب نیسی، جنده گندیده .» آب از چشم و بینی او سرازیر بود و صدایش می لرزید ،«من میتونسم باغچه هارا ویجین کنم وطرفای اونارو بشورم.» درنگ کرد.

صفحه 160 از 180